حاج ملا هادي السبزواري
533
شرح مثنوى
مثال را « خيال منفصل » گويند . چنان كه خيال متصل آدمى را ، « مثال مقيد » و « مثال اصغر » گويند . و امّا نفس ناطقه ، كه تأويل برادر بزرگتر بود ، مجرّد از تنِ طبيعى مىشود در اغلب ، نه از خيال ، كه صور مثاليه باشد . و مجرّد از كونين صوريين كم است . لهذا گويد : من شدم عريان ز تن او از خيال . حاصل آن شه زاده از دنيا برفت جانش پر آذر جگر پر سوز تفت ن ندارد - ك 420 41 حاصل آن شه زاده از دنيا برفت : و تأويل آن كه برادر بزرگ - كه نفس ناطقه است - به اجل خود مىرود ، و وسطى - كه عقل نظرى است - زخم مىخورد و كشته مىشود - چنان كه عنقريب بيايد - و برادر كوچك - كه عقل عملى است - صاحب مملكت مىشود و دختر را مىگيرد ، آن است كه : مردن به اجل طبيعى خود به كمال رسيدن نفس ناطقه است ، كه در مظهريت صفات لطفيه يا قهريه به كمال مىرسد . و سبب وقوف غاذيه و خوادمش ، و حلول اجل ، نه آن است كه بعض حكما گويند قواى جسمانيه متناهى التّأثير است ، پس چون از كار مىافتند مرگ است . يا بعض ديگر گويند سبب آن نقصان رطوبات غريزيهء اعضا اصليه است ، تا نفاد مىيابد به سبب تخفيف حرارت غريزيه و اسطقسيه از داخل ، و حرارت كوكبيه - سيّما در صميم تابستان - از خارج ، و حرارت حركاتِ بدنيه ، و حرارت حركات نفسانيّه از غضب و فرح و خوف و همّ و غم و غير ذلك . يا به سبب ضعف خاصيت بَدَل از مبدل به حسب كيفيات اصليه ، تا نامناسب محض مىشود . هر چند اينها اسباب بالعرض باشند . بلكه سبب بالذات آن است كه روح آدمى بالذات متوجه است به سوى حق به حسب تكوين ، و جان به فطرت طالب جانان است . و رو به تماميّت و كمال فعليت و غنا دارد ، و به جبلَّت به تجرّد مىرود ، و بىمبالات به بدن مىشود تا رفض تن مىكند و حق تجلَّى مىكند بر موسى نفس ناطقه و انيّتِ او مندك مىشود . پس اين است متوفّى شدن نفس مجرّده . و در احاديث است كه همهء ملايكهء مقرّبين را حق متوفّى مىسازد ، حتى جبرئيل و اسرافيل و ميكائيل و عزرائيل را . و زخم خوردن و كشته شدن برادر وسطى - كه عقل نظرى است - آن است كه در اغلب ، عقل نظرى به كمال نمىرسد ، كه آفات علم حقيقى ، بسيار است . و از نفس امّاره و مسوّله و لوّامه تيرها مىخورد تا هلاك مىشود . و اما برادر كوچك - كه عقل عملى است - دختر را - كه تن باشد - صاحب مىشود . چه تدبير تن مىكند . و در اغلب ، عقل عملىِ معادى و عقل عملىِ معاشى در استكمالند و به كمال مترقب مىرسند . چه تصرف در امور جزئيه ، و فكر در آنها و تمييز جميل از قبيح و نافع از